تبليغاتX
پيرامون

پيرامون

پیرامون یک عکس(9)

فقط یک مشت سایه هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 19:35  توسط عاطفه   | 

پیرامون یک پست(3)

اومدم در مورد اصل طلایی اخلاق که"آنچه را برای خود نمیپسندی برای دیگری نیز نپسند" است بنویسم که با یه سرچ دیدم این یک سالی جلوتر از من زحمتش رو کشیده!

اما با یه تفاوت به نظرم لازم نیست چیزی جایگزین این اصل طلایی اخلاق که اخلاق رو زیر سوال میبره بکنیم.بلکه به نظرم سیستم دنیا همچین اصل اخلاقی رو میطلبه!دنیا همچنین آدمهاش معامله گرند و خودخواه و این اصلیترین اصل اخلاقه!من فکر میکنم کارها و رفتارهایی که ما اسمش رو میزاریم خیرخواهانه و اخلاقی  هم نوعی خودخواهی و معامله رو در خودش داره.حتی من با این نظر میتونم بگم حسین هم توی کربلا معامله گر و خودخواه بود (اما با یه تفاوت,دیدی وسیع تر نسبت به نفع شخصی داشت!)حتی مادرها هم خودخواهند!حتی عشق هم خودخواهی و معامله است!اینجا باید معامله گر بود باید خودخواه بود.اصل طلایی اخلاق این دنیام که آدما رو به سوی اخلاق سوق میده معامله گرانه و خودخواهانه است.این طلاییترین اخلاقه!.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:9  توسط عاطفه   | 

پیرامون یک خارش پیشانی(2)

فکر همی کنم,چیز مزخرفی است این کلمه "عاقبت"!.حقیر همی نتوانم و همی نخواهم برای امورعاقبتی بیاندیشم.چه کسی تواند همی گوید که عاقبت امور دقیقا کجاست؟(اینگونه َننِگاه آیا نتیجه عاقبت است؟!) این حقیر فکر همی کنم,طبق کلام شیرینی که نیوتون مرحوم فرموده است: امور هم مثل انرژی عاقبتی ندارد.فلهذا اگر نگاهی اجمالی اندازیم عاقبت این پست تر(دنیا)که همی مرگ میباشد.آن یکی که پست تر نمیباشد هم که گویا عاقبتی ندارد زیرا طبق آنچه گفته شده است,زندگی جاودان همی باشد...اجلب نکات این جا است که این عاقبت ناموجود تقسیم بندی هم دارد:عاقبت نیکو و عاقبت شر.همی دارای تعجب میباشد استفاده  این کلمه!

عاقبت به خیر شوی برادر و خواهر عزیز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 12:31  توسط عاطفه   | 

پیرامون یک وسوسه(4)

به شهامت این عکاس تبریک میگم.ثبت چنین لحظه ای واقعا با دردسر همراهه.به شخصه لحظه های نابی رو به خاطر محافظه کاری و جلوگیری از دردسر از دست دادم و میدم و با یه ولش کن نمیارزه سرو تهش رو هم آوردم.عکاسی از مردم ما خطرناکه و همراه با سوءتفاهم.عدم اعتماد اجتماعی به همدیگه مانع از عکاسی آزاد میشه(به کرات خودم تو دعواهام شنیدم که بهم میگن:میخوای عکسمونو تو اینترنت پخش کنی آبرومونو ببری؟!).مخصوصا تو قوانین ما قانون مشخصی برای جرایم عکاسی نیست و این کار رو سخت تر و شخصی تر میکنه.

عکس داغیه. هنوزم با دیدنش تحسینش میکنم.(جالبه که این عکس یه عکس خانوادگیه از مراسم خاکسپاری تو سال60 و معلوم نیست عکاسش کیه.). وسوسه ام میکنه البته.


+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 23:17  توسط عاطفه   | 

پیرامون یک تجربه(8)

"امروز روز یازدهم بود که علی برنگشت تا کیفش را از روی صندلی شورا بردارد."

این یه جمله ی خبری بود.این جمله ی خبری یعنی علی رفاهی دبیر شورایی که هنوز شروع به کار نکرده 11رزه زندانه.این جمله خبری یعنی این چند شب تو بازی" کی, کجا,چه وقت"*هر شب تقلب میکردم و جلوی اسم علی  از قصد مینوشتم "خونه"!این جمله خبری یعنی چه کسی میدونه تو چرا تو شمال شهر کنار خیلی های دیگه سرگردانی؟!این جمله خبری یعنی به کجای این جمله مزخرف میشه خندید که به  "محل زندگی شما حمله کردند و به جای پیدا کردن مجرم(!؟)دارند اهالی کوی دانشگاه رو به سلاخه میکشند!"
میدونم علی مثل قبل برمیگردی و کیفت رو برمیداری و به این جمله خبری پایان میدی.میدونم علی. میدونم میخوای بگی این گربه دم حجله کشته نمیشه!...آره علی راست میگی,نباید مظلوم بود!...

*:بلدید این بازی رو دیگه؟!نیازی به توضیح داره؟
+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 20:14  توسط عاطفه   | 

پیرامون یک خارش پیشانی(1)

فکر میکنم,وجود کلمه ی "خاص" توی زبان یک ضعف زبانه،چیزی که من تو دایره ی زبانم نمیشناسم و پیش بینی نشده(شایدم تکرار نشده ) خاصه.حالا این خاص میتونه همه چی بوده باشه و خواهد باشه.خاص مثل زنی میمونه که شویش رو گم کرده و نشسته هی میگه:شویم گم شده! .به تکرار کلمه های از پیش تعیین شده میمونه این زن شوی گم شده. به جای گفتن کلمه خاص باید موصوف خاص رو بشناسم!نباید ناب بودن موصوف تکراری نشده رو با خاص از بین برد. باید خاص رو کمتر مستعمل کنم...
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 17:43  توسط عاطفه   |